تبليغاتX
خلوتهای تنهایی

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

غاده السمان

 

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388  توسط محمد  | 


سلام
باز هم قصه تکراری رو می خوام براتون بگم اما نمیدونم چرا این داستان رو هممون شنیدیم ولی باز تازگی داره البته خیلی جای تاسفه
دیروز دانشگاه بودم باز هم داستان مدل لباس و ماشین و این چیزها داغ بود اما من همیشه بیشتر حواسم متوجه اونهاییه که با هزار بدبختی شهریه اشون رو جور میکنن و هر کاری می کنن تا بتونن درس بخونن.
نمیدونم تا کی باید این همه تفاوت باشه اما به چشم دارم میبینم که اینهایی که به زحمت هزینه تحصیل رو میدن واقعاً موفقتر هستند
تو محوطه با بچه ها بودم که یه بنز اس۵۰۰ اومد تو دانشگاه همه داشتن نگاهش میکرن که دیدن صاحبش پیاده شد و اومد با من روبوسی کرد مونده بودن این کیه منه که وقتی گفتم پسرخالمه یه جوری نگام میکردن به محمد گفتم دفعه بعد سعی کن با ماشین نیای چون اینا از فرداست که برن ماشینشون رو بفروشن تا بنز بخرن آخه چشم و هم چشمی بین بچه ها بیداد میکنه کاش کمی هم تو درس اینقدر فعال بودن کاش در خوبی کردن و کمک به دیگران از هم سبقت میگرفتیم
حتماً تا به حال بچه هایی رو که گوشه خیابون چند تا آدامس و پفک  میفروشن و جلوشون هم دفتره دیدین واقعاً چه حسی بهتون دست میده؟
خیلیها رو دیدم که بی تفاوت از کنارش رد میشن حتی بدون اینکه  گوشه چشمی نگاهشون کنن
دنبال تاسیس یه مرکز خیریه هستم البته دوست ندارم کسی بدونه اما شماها چون همراز من هستین و من رو هم نمیبینین دارم میگم اگه پیشنهادی داشتین حتما بهم بگین خوشحال میشم

به امید روزی که هیچ کس محتاج نان نباشد

                  

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط محمد  | 


چند وقته ذهنم مشغول موضوعی بود که داشت آزارم می‌داد تا اینکه امروز وبلاگ همسایه خوبم رو خوندم و داغ دلم تازه شد و تصمیم گرفتم این پست رو به این موضوع اختصاص بدم، راستی از همسایه جدید بگم یه آفتابگردون شاداب و زیبا کنار آفتابگردون من رشد کرده که خیلی گله و آفتابگردون من رو هم از تنهایی در آورده، بریم سر اصل مطلب داستان از اونجایی شروع شد که یه روز بعد از ظهر از اداره برگشته بودم خونه و طبق عادت تلویزیون رو روشن کردم دیدم شخص شخیص جناب جومونگ که فکر کنم اگه چند وقت دیگه همین جوری پیش بره باید جلوی اسمش علیه‌السلام گذاشت و با اومدن نام مبارکش صلوات فرستاد!نشست خبری تو ایران داره و کلی خبرنگار اطرافش و کلی طرفدار پشت دربهای سالن به شادباش اینکه جومونگ اومده ایران جمع شدن، یه جورایی بغض گلوم رو گرفت آخه مگه این مردک کیه که براش اینجوری میکنن! آیا مردم ما اینقدر سطحی شدن که اومدن جومونگ به ایران براشون اینقدر مهمه؟ جالب اینجاست که خود جومونگ تصورش رو هم نمیکرد چنین استقبالی ازش تو ایران بشه چون خودش رو در این حد نمیدونست، نمیدونم واقعاً داریم به کجا میریم کجان اون جوونایی که وقتی نام ایران میومد رگ گردنشون اندازه لوله پلیکای ۱۸ باد میکرد؟ کجان اون جوونایی که تفریح اوقات فراقتشون خوندن شاهنامه و فال حافظ بود؟ کجان اون جوونایی که خودشون رو نوادگان کورش کبیر میدونستند؟
نمی‌دونم شاید ذهن من عقب مونده و هنوز رشد نکرده اما نمیتونم ببینم توی مملکت خودمون این همه هنرمند و دانشمند ارزشمند باشه اونوقت بریم یه کسی که معلوم نیست چه کارست و یک دفعه از کجا پیداش شده
 رو اسطوره قرار بدیم اون هم برای کشوری چون ایران که مفاخرش کم نیست تاسف باره، سایت تابناک یه مطلبی راجع به جومونگ نوشته که بد نیست یه نگاهی بهش بندازین http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=62516
آرزو می‌کنم هممون خودمون رو پیدا کنیم، شخصیتمون هویتمون اصالتمون ملیتمون
آمین

نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط محمد  | 


باز هم ابرها آمده‌اند و باز باد می‌وزد، بادی از جنس خزان، من هم اینجایم ،باز سکوت مرگبار از ترکهای دیوار اتاقم به داخل می‌آید، چقدر خوفناک است،حتی کاکتوسهایم هم دیگر طاقتش را ندارند،راستی اینجا کجاست، آی کسی می‌داند؟ ،آه داشت از خاطرم می‌رفت که اینجا اتاق من است، اما چرا؟ چرا من نباید یک اتاق برای خودم داشته باشم! چرا همه داخل اتاق من هستند؟ چرا اسم اتاقم را هم حتی بدون اینکه از من بپرسند عوض کردنده‌اند؟ آی کسی می‌داند؟ چندین روز پیش بود که دیدم کسی زمین میخواندش! در حیرت ماندم، آخر این چه اسمیست؟! چرا از من نپرسیدند، دنبال اتاقی هستم که کسی جرات دخول به چهار دیواریم را نکند، اصلاً کسی به خودش اجازه دخول ندهد، اصلاً جرأتش را نداشته باشد!
آآآی کسی میداند آن اتاق کجاست؟
آری خود یافتم
قبرستان!!!

         azghad.jpg

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  توسط محمد  | 


تو بی جهت دلواپس آفتاب پشت بامی

و هی نگران  وهم   گیج آیینه هایی

بگذار آیینه خیال کند هر روز که می گذرد،می شکند

اصلا به ما چه !

 خطوط آیینه چروک می شود !

اصلا به ما چه !تارهایش سپید می زند

به ما چه شیار گنگ دور لبش ،عمیق  می شود

ما که تقصیری نداریممن و توی ساده ،

فقط سال هاست بی صدا زل زده ایم به عکس های تو ی آیینه

به ما چه شکسته می شود ....

شکسته تر ...

        شکسته تر....

mirror

نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  توسط محمد  | 


 من تومار خودم رو دوست دارم

 در جشنواره خیریه نقاشی هایی که بچه ها برای بچه های سرطانی "محک" کشیده بودند.. نامه ایی که یک بچه ده ساله نوشته بود.  بسيار نظر همه را جلب كرده بود بچه ده ساله ایی که به قول خودش "تومار" داره. توموری که مغزش رو درگیر کرده.
یاد وقتی افتادم که یک تیغ به دستم رفته بود و من...
وقتی نوشته این کودک رو خوندم تمام دنیا روی قلبم سنگینی میکرد نمیتونم زیاد چیزی بنویسم چون حال خوشی ندارم خودتون بخونید بعد میفهمین من چه حالی دارم
 

 من تومار خودم رو دوست دارم
من علی ترابی هستم.۱۰ سالمه.وقتی ۴ ساله بودم تومار مغزی گرفتم. من هم مثل همه بچه های مریض مامانم رو خیلی اذیت کردم، دارو نمی خوردم و همش بهونه می گرفتم... .
یه روز خیلی گریه کردم. اما بعد تصمیم گرفتم باید با بیماری ام دوست می شدم. فهمیدم اگر باش مهربون باشم اونم کمتر اذیتم می کنه. یه دوست خوب و همیشگی. با هم منچ بازی می کردیم یه مهره مال من یه مهره مال تومور. همیشه مهره من مهره تومور رو شکست می داد. مامانم می گفت، خدا برای بچه های مریض یه فرشته می فرسته که همون مریضی اوناست. این فرشته همیشه همراه اوناست. اگه خیلی اذیت کنی فرشته هم ناراحت میشه. من از همون موقع با مریضیم دوست شدم.هر روز براش جوک تعریف می کردم و باهاش حرف میزدم. درد دل می کردم.
وقتی رفتم مدرسه ازش تو درسام کمک می گرفتم، مثلا اگر دیکته رو کم می گرفتم بهش می گفتم تو چرا به من کمک نکردی، پس اون بالا برای چی نشستی؟ خلاصه هر روز با هم کلی حرف می زدیم. وقتی سرم درد می کرد یا حالم بد می شد فکر می کردم اونم مریضه، سعی می کردم به زور هم شده آروم باشم. مسکن بخورم و اذیت نکنم.
مامانم می گه این فرشته ها بچه هارو پیش خدا می برن تا پیش خدا بزرگ بشن، ولی می تونن از اون بالا مامانشون رو ببینن. من با بیماریم خیلی دوستیم. برای ما اتفاقهای خوب و بد زیادی افتاده.من دیگه کمتر اذیت شدم.
همیشه هم بیماری بد نیست. من اینجا دوستای خیلی خوب و مهربونی پیدا کردم. خیلی چیزا دیدم. بچه ها با بیماریتون بد رفتاری نکنین. اونا همیشه با شما هستند و دوست دارن شما رو شاد ببینن... .
من هم همه رو دوست دارم. تومورم رو - خدا رو - مامانم رو ....

 

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط محمد  | 


سکوت...

          بغض...

                   گریه...

نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388  توسط محمد  | 



سلامی به وسعت گرمای غزل

غزلی دیگر

اما زمان سرد بی مرگیست ، طوفانی آتش پیشه در راه است

یا سیب از دست تو می افتد یا شاخه های عشق کوتاه است

ما را دخیل مرگ می گیرند از آسمان آبی وارون

بر روی این نا ممتد خسته دستاسی از خلخال اشباح است

شاید که در دستان ما چیزی با نام یک تقدیر می چرخد

وقتی خروسان خسته می خوانند وقتی که شب لبریز روباه است

آهسته با ما می چکد چشمی تا نبض دستت را بگیرد باز

این چشم مشکی سخت بارانی است این چشم با هر لحظه همراه است

وقتی بخواهد دست پاییزی این زرد برگ چشم هایت را

خواهی نخواهی می روی شاعر اینجا هزاران دست کوتاه است

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388  توسط محمد  | 


خیلی وقته آپ نکردم نمیدونم چی شده البته میدونما اما نمیخوام بگم  موضوع هم که دیگه پیدا نمیشه از بس که همه روزها مثل هم شده صبح هوا روشن میشه و شب تاریک آخه چرا خدا یه دفعه به تنوع فکر نمیکنه البته شاید بگید تغییر فصلها تنوعه دیگه اما منظورم تنوع غیر قابل پیش بینیست حالا بگذریم راستی چند وقته تو یه وبلاگ گروهی عضو شدم از اونهایی که دختر و پسرها کل کل میکنن من رو هم که میشناسین عمراْ تو کل کم بیارم همه دخترای اونجا به خون من تشنن اما چند وقته به یه مواردی بر میخورم که دارم از نوشتن تو اونجا منصرف میشم البته نمیدونم شاید این طبیعته ما مردها باشه اما خوب چرا خیلی ها اینجوری نیستن یکی از دوستان که خانوم محترمی هست رو من تو جریان کاراش هستم چندین بار کار پیدا کرد و مشغول شد اما متاسفانه زیاد طول نمیکشه که از جانب رئیس های گرام پیشنهاداتی دریافت میکنه که اگه قبول کنه کلی ترفیع در انتظارشه و اگه مثل همیشه مخالفت کنه باید بار سفر رو بر ببنده تا حالا نشستین فکر کنید ببینین ما کجاییم واقعاْ ما آدما داریم به کجا میریم یه وقتهایی از خودم از انسان بودنم بدم میآد.
راستی یه موضوع دیگه هم هست که میخواستم بگم خطاب به دخترخانومها: ببینم اینقدر دنبال شوهر پولدار میگردین آخرش کجا رو میخواین بگیرین آگه میخواین عقده هاتون رو جبران کنید این راهش نیست اگر  هم عقده ندارین پس چرا؟
چند وقته دارم به این موضوع فکر میکنم که عشق بهتر است یا ثروت یا اینکه آیا ثروت عشق هم میآره؟
خواهش میکنم این بار هم نشینین برای خودتون داستان ببافین که من به کسی بر خوردم  یا اینکه کسی تو زندگیمه این موضوع رو چند وقته دارم اطرافم میبینم و ذهنم رو به خودش مشغول کرده
پست قبلی ما یه کلمه آخر شعر گفتیم برای تو کلی داستان شد و کلی اس ام اس و ای میل و کامنت تبریک دریافت کرم بابا به جان خودم خبری نیست یه وقتایی همین جوری مینویسم دیگه شما ببخشین
چقدر پر حرفی کردم راستی امتحانات هم کم کم میخواد شروع بشه خوبه به دوستان یادآوری کنم یه وقتایی که جومونگ نمیدیدن نگاهی به جزوه هاشون بندازن بد نیست
واای داغ دلم تازه شد چه معضلی شده این جومونگ مگه دستم بهش نرسه بابا اینم شد سریال من که هر دفعه اتفاقی زدم شبکه۳ دیدم داره جومونگ پخش میشه یه مشت آدم چشم تنگ دارن دنبال هم میکنن آقا نبینین به جاش برید سیگار بکشید جان من بهتره یا برید معتاد شین
خوب دیگه برای این بار نصیحت بسه مابقی رو میذارم برای بعد
فعلاْ

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388  توسط محمد  | 


بارون که می باره دوباره تازه می شم ، مثل تولد دوباره شبنم در بیکرانه رویاها.

مثل سپیدی صبح در وقت طلوع عشق...

 قطره های پاک و زلال بارون که روی گونه هام می شینه ، روحم رو به بلندای آسمون می بره. پرواز می کنم، اوج می گیرم.

تو همزاد بارونی و من عاشق بارون!

و باز بارون می باره و باز دلتنگی دل تنگ من آغاز می شه...

..

...

برای تو !

نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  توسط محمد  |