من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم
.ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده
.بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده
.این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
.بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
1-
دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم2-
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد وكسي كه چنين ارزشی دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود3-
اگر كسی تو را آنطور که مي خواهی دوست ندارد به اين معنی نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد4-
دوست واقعی كسي است كه دست تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس كند5-
بدترين شكل دلتنگي برای كسي آن است که در كنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد6-
هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتی ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق خنده تو شود7-
ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي برای من يك دنيا هستی8-
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران9-
شايد خدا خواسته است كه در ابتدا بسياری افراد نا مناسب را بشناسي و سپس مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گذار باشي10-
به چيزي كه گذشت غم مخور و به چيزي كه بعد از آن می ايد لبخند بزن11-
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن ولي مواظب باش به كسي كه تو را آزرده دوبار اعتماد نکني12-
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد13-
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها وقتي اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداريسلام
دوباره مخوام براتون در مورد آرزو داشتن و اینکه اصلا آرزو خوبه یا بد بگم
از بعضیا تا میپرسی که چه آرزویی داری یاد گرفتن زود میگن که : آرزو میکنم که هیچ آرزویی نداشته باشم
حتما شما هم اینو شنیدید و پیش خودتون به فکر رفتین که چه آرزوی جالبی
ولی من میخوام امروز قانعتون کنم که این آرزو خیلی هم غلطه میدونی چرا این حرف رو میزنم
اصلا با یه سوال میخوام به جواب برسیم تا به حال شده که یه آرزو داشته باشی و خیلی هم تلاش
کنی تا به اون آرزوت برسی بعد اون آرزوت بر آورده میشه دیدی که چه کیفی داره وچه لذ تی
تمام وجودت رو میگیره حالا فکر کن که اصلا هیچ آرزویی نداشتی اصلا زندگی کردن برات بی معنا
میشد و هر چیزی رو که می خواستی بدون کوچکترین زحمتی به دست می اوردی اصلا برات هیچ
لطفی نداشت اصلا ولش کن زیاد به اون مختون فشار نیارین یه کلام بگم ختم کلام اصلا میدونی چیه
خداوند هیچ حسی رو بی حکمت درون انسان قرار نداده و هیچ چیزی رو هم بی حکمت نیافریده
حتی سوسک ! فکر کن
انگاری باز یه ستاره میزنه توی شبام
توی دستاش گل یاسه غربتش توی نگام
حالا اون روزی رسیده که پرنده بخونه
چشمای منتظر من دیگه تنها نمونه
همیشه چشم به راهم که تو از راه برسی
تویی که غربتو میشناسی انیس بی کسی
میدونم تو ای ستاره با نگاه عاشقانه
واسه قلب عاشق من میمونی تو بی بهانه
یه نفس تو آسمونی می گیری ماه و نشونه
یه نفس روی زمینی می زنی باغ و جوونه
وقتشه که قلب تو آسمونو آبی کنه
گل یاس و اطلسی حس شادابی کنه
دل تو سبزه و دریا چه بزرگی تو خدایا
می دونستم که میاری عشقو باز توی نگاها
بازم بارون صداقت می ریزه از زیر پلکا
انگاری تو خواب و رویام چه تماشاییه دنیا
بیا دوباره ای دلم ازین فضا عبور کن
تو خاطرات ناب را برای من مرور کن
کجاست ساحل امید که غرق در تلاطمم
سفینه خیال راپرازصفاونورکن
تمام انتظار من زماورای ابر هاست
نگاه سبزو ساده را زمینه ظهور کن
من وتمام واژه ها غریب فهم آیه ها
حضور شعر تازه را زمعرفت شعور کن
ستاره های آسمان منور از جمال توست
بیا کویر تشنه را جزیره سرور کن
نمی توانم تو را توصیف کنم تو برای من غیر قابل توصیف کردن هستی ای تمام هستی من
نمیتوانم بگویم انسانی چون به طور خالق العادهای قلب مرا تسخیر کرده ای ویک انسان نمیتواند
این قدر عظمت و قدرت داشته باشد تو زیبایی و نمیتوانم زیبایی تو را توصیف کنم و حتی
نمی توانم تو را به گل تشبیه کنم چون گل فقط در بهار و تابستان زیباست و در فصل خزان
زیبایی و طراوتش را از دست میدهد و تو همیشه با طراوت و شادابی حتی در زمستان
پس ای خوب من چگونه تو را توصیف کنم؟
چه باید بنامم تو را ای برتر از فرشتگان و ای زیبا تر از گلها
به چه نامی تو را صدا کنم که لایق تو باشد؟
من که هر چه جستجو کردم نتوانستم نامی در خور تو بیابم
ای خداااااااااااااااااااا از تو یاری میخواهم
مگر خودت نگفتی که هر وقت احساس
ناتوانی کردید مرا یاد کنید و من به یاری
شما میشتابم پس ای خدا کمکم کن.
(خواهش میکنم دوستان از این متن کپی برداری نکنید چون من این را برای کسی که همیشه در قلب من جای دارد نوشتم و این متن در اصل به او تعلق دارد)
با تشکر ( محمد )دوستي
و دوستي , زيباترين ترانه ي مسافران است
آنجا عشق رنگ لاله است
آنجا احساس ,
آبي,
رنگ درياست
آنجا زيباترين بن بست دنياست,...
بن بست دوستي./
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیا رو آشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون میزنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون میزنم فقط به خاطر تو
عشقت رو پنهون میکنی فقط به خاطر من
من دلم رو خون میکنم فقط به خاطر تو
تو گفتی آشقی بسه
دنیا برام یه قفسه
گفتی که عشق یه عادته
دلم پر از شکایته
گفتی میخوای بری سفر
خیره شدن چشام به در
من میشینم به پای تو فقط به خاطر تو
به من تو گفتی دیوونه فقط به خاطر من
حرفت به یادم میمونه فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی
قلبم رو پر پر میکنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
ازم گرفتی فاصله فقط به خاطر من
دست کشیدم از هر گله فقط به خاطر تو
گفتی که از اینجا برو فقط به خاطر من
می رم به احترام تو فقط به خاطر تو
با تشکر و آرزوی سلامتی برای مریم حیدر زاده عزیز (از طرف برو بچه های آفتابگردون)
حکايت آن پسر عاشق
!:)يکی بود ، يکی نبود
.يک پسری بود در ولايات دور که هر شب خواب دختر شاه پريان را ميديد.(توضيحات
نگارنده: به علت نامناسب بودن لباس دختر شاه پريان و برخی مسائل ناموسی از بيان
جزئيات خواب معذوريم)
بعد از يه مدتی پدر و مادر پسر که ديدند وضع روحی و روانی پسرشان حسابی قرو
قاطی شده او را به پيش پير ولايت بردند . پير که ثصه جوان را شنيد کمی زار زار
گريه کرد و بعد هم گفت که فی الفورد برای او اکانتی بخريد و اورا به چت روم "دختر
پسر باحال،بيا تو " ببريد که اگر قرار باشد دختر شاه پريان جايی پيدايش شود ، تنها
همانجاست و لاغير
..!خواننده ای که شما باشيد ، پسر رفت و دختر شاه پريان را در چت روم موصوف پيدا
کرد و بعد از يه مدتی برايش از عشق و عاشقی گفت !دختر شاه پريان اينرا که شنيد،
بب و لوچه اش را آويزان کرد و گفت "بدان و اگاه باش که درکودکی و زمان شير
خوارگی من، پسری 2 ساله با نام اصغر در همسايگی مان بود که عاشق و معشوق
همديگر بوديم !..." دختر شاه پريان به اينجا که رسيد چشمهايش پر از اشک شد و
دوباره شروع کرد به تعريف :"اصغر يک عاشق پاک باخته بود و هيچوقت خدا نشد
که به فکرسو استفاده از من بيفتد ، تا اينکه يک روزی که مادرش او را با يک صابونی
لب حوض گذاشته بود تا حمامش کند ، يک کلاغی به سمت حوض شيرجه رفت و جای
صابون اصغر را به نوک گرفت و برد..(توضيحات نگارنده : مع الوصف کلاغ مذکور
دچار آستيگماتيسم بوده است
!)پسر اشکهای دختر شاه پريان را پاک کرد و به او گفت " بدانکه برايم خيلی عزيزی و
من تحمل ناراحتی تو را ندارم ، پس هر نشانه یا از اصغر داری به من بده که من او
را برايت پيدا خواهم کرد
.دختر شاه پريان بلافاصله يه پاکت بزرگی از کيفش در آورد و يک عکس راديولوژی
که در آن بود نشان پسر داد و گفت :" اين تنها يادگاری اصغر و عکسی از ناحيه کمر
اوست
!"حالا بشنو از اينحا که پسر تا عکس را ديد ، با تعجب گفت : "عجيباً غريبا که مشابه
همين فرورفتگی و خالی که در مهره پنجم اين عکس هست را من هم دارم " و بعد از
پرس و جو هم معلوم شد که پسر. همان اصغرست که او را کلاغ آورده و انداخته
بوده در خانه پدر و مادر فعليش و آنها هم بزرگش کرده بودند
..!اما برادر و خواهر خواننده ای که شما باشيد ، پسر برگشت و به دختر شاه پريان گفت
:"
که هيچوقت با تو ازدواج نخواهم کرد چرا که تو عاشق کودکی من بودی !نه عاشقحال من ...!" و بعد هم برای دختر نامه ای نوشت که "امشب با طياره برای هميشه
به ولايت ديگری سفر خواهم کرد
"دختر شاه پريان که اين پيام را خواند ، مثل فيلمهای هندی خودش را به فرودگاه رساند
و يکراست رفت وسط باند هواپيما خوابيد..!(توضيحات نگارنده : مثل فيلمهای هندی
يعنی چند بار در راه موتور به او زد ، دو بار زير تريلی رفت و يکبار هم يک ماشين
آسفالت کوبی از رويش رد شد
!!)بالاخره پسر هم بعد از چند ساعتی از هواپيما پياده شد و رو کرد به دختر شاه پريان
و گفت : "بدان و آگاه باش که هر گز نميتوانستم تو را ترک کنم و من طاقت دوری
از تو را ندارم
" ..دختر شاه پريات تا اين را شنيد از شادی دق کرد و مرد. پسر هم تا مدتی زار زار
گريه کرد و بعد يک مرکز فوق تخصص چشم پزشکی کلاغی باز کرد و بعد از آن
هم رفت و يک دختر شاه پريان ديگری پيدا کرد و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند تا
مردند
!ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که اگر مردم عاشق نشوند مشکل تاخير پروازهای
سازمان هواپيمايی کشوری نيز حل خواهد شد
!دل من عاشق تو
دل تو در انتظار
دل من به فکر یار
دل تو یه بیقرار
دل من تو رو میخواد
دل تو بهونه دار
دل تو میگه که من
باید بگم دوسش دارم
دل من میگه ولی
تو میدونی عاشقم
پس چرا وقتی که تو
میدونی دوست دارم
من باید داد بزنم بهت بگم دوست دارم؟
تو باید خودت بفهمی عا شقم
نه که من بهت بگم دوست دارم
دل من نمی دونه تو چرا فکر میکنی
عشق باید گفته بشه
پس بگو چه جوری من می تونم بهت بگم
میشه بی صدا یکی عاشق بشه
یا میشه عشق بگه عاشق نشه
این تمام حرف من تو این روزاست
این سکوتم مثل فریاد صداست
خداياتويی در جهان رهنمای
يكديگر را دوست بداريد
. اما از عشق زنجير مسازيدبگذاريد عشق همچون درياي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج واهتزاز باشد
جامهاي يكديگر را پركنيد اما از يك جام منوشيد
از نان خود به يكديگر بدهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد
به شادماني با هم برقصيد وآواز بخوانيد اما بگذاريد هريك براي خود تنها باشيد
همچون سيمهاي عود كه هريك در مقام خودتنها ست
. اما همه با هم به يك آهنگ مترنمنددلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك
از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند
وبلوط و سرو در سايه هم به كمال ورويش نرسند