تبليغاتX
خلوتهای تنهایی
گر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 12:19 توسط محمد |

1-دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم

2- هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد وكسي كه چنين ارزشی دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

3- اگر كسی تو را آنطور که مي خواهی دوست ندارد به اين معنی نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد

4- دوست واقعی كسي است كه دست تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس كند

5- بدترين شكل دلتنگي برای كسي آن است که در كنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد

6- هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتی ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق خنده تو شود

7- ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي برای من يك دنيا هستی

8- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران

9- شايد خدا خواسته است كه در ابتدا بسياری افراد نا مناسب را بشناسي و سپس مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گذار باشي

10- به چيزي كه گذشت غم مخور و به چيزي كه بعد از آن می ايد لبخند بزن

11- هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن ولي مواظب باش به كسي كه تو را آزرده دوبار اعتماد نکني

12- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد

13- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها وقتي اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 10:39 توسط محمد |

آنگاه... خورشيد سرد شد و بركت از زمين ها رفت و سبزه ها به صحرا ها خشكيدند و خاك مردگانش را زان پس به خود نپذيزفت شب... در تمام پنجره هاي پريده رنگ پيوسته در تراكم و طغيان بود و راه ها ادامه ي خود را در تيرگي رها كردند ديگر كسي به عشق نينديشيد ديگر كسي به فتح نينديشيد و هيچ كس ديگر به هيچ چيز نينديشيد در غازهاي تنهايي بيهودگي به دنيا آمد خون بوي بنگ و افيون مي داد مردابهاي الكل به آن بخارهاي گس مسموم انبوه بي تحرك روشنفكران را به ژرفناي خويش كشيدند و موشهاي موذي اوراق زرنگار كتب را در گنجه هاي كهنه جويدند خورشيد مرده بود خورشيد مرده بود و فردا در ذهن كودكان مفهوم گنگ گمشده اي داشت آنها غرابت اين لفظ كهنه را در مشق هاي خود با لكه ي درشت سياهي تصوير مي نمودند بيچاره مردم... دل مرده و تكيده و مبهوت در زير بار شوم جسدهاشان از غربتي به غربت ديگر ميرفتند و ميل دردناك جنايت در دستهايشان متورم ميشد آنها غريق وحشت خود بودند و حس ترسناك گنهكاري ارواح كور و كودنشان را مفلوج كرده بود .... شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد يك چيز نمم زنده ي مغشوش باقي مانده بود .... كه در تلاش بي رمقش مي خواست باور كند صداقت آواز آب را شايد... شايد... ولي چه خالي بي پاياني ... خورشيد مرده بود و هيچ كس نمي دانست كه نام آن كبوتر غمگين كز قلبها گريخته.... ايمان است./ فروغ
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 12:54 توسط محمد |

سلام

دوباره مخوام براتون در مورد آرزو داشتن و اینکه اصلا آرزو خوبه یا بد بگم

از بعضیا تا میپرسی که چه آرزویی داری یاد گرفتن زود میگن که : آرزو میکنم که هیچ آرزویی نداشته باشم

حتما شما هم اینو شنیدید و پیش خودتون به فکر رفتین که چه آرزوی جالبی

ولی من میخوام امروز قانعتون کنم که این آرزو خیلی هم غلطه میدونی چرا این حرف رو میزنم

اصلا با یه سوال میخوام به جواب برسیم تا به حال شده که یه آرزو داشته باشی و خیلی هم تلاش

کنی تا به اون آرزوت برسی بعد اون آرزوت بر آورده میشه دیدی که چه کیفی داره وچه لذ تی

تمام وجودت رو میگیره حالا فکر کن که اصلا هیچ آرزویی نداشتی اصلا زندگی کردن برات بی معنا

میشد و هر چیزی رو که می خواستی بدون کوچکترین زحمتی به دست می اوردی اصلا برات هیچ

لطفی نداشت اصلا ولش کن زیاد به اون مختون فشار نیارین یه کلام بگم ختم کلام اصلا میدونی چیه

خداوند هیچ حسی رو بی حکمت درون انسان قرار نداده و هیچ چیزی رو هم بی حکمت نیافریده

حتی سوسک ! فکر کن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 11:8 توسط محمد |

انگاری باز یه ستاره میزنه توی شبام

توی دستاش گل یاسه غربتش توی نگام

حالا اون روزی رسیده که پرنده بخونه

چشمای منتظر من دیگه تنها نمونه

همیشه چشم به راهم که تو از راه برسی

تویی که غربتو میشناسی انیس بی کسی

میدونم تو ای ستاره با نگاه عاشقانه

واسه قلب عاشق من میمونی تو بی بهانه

یه نفس تو آسمونی می گیری ماه و نشونه

یه نفس روی زمینی می زنی باغ و جوونه

وقتشه که قلب تو آسمونو آبی کنه

گل یاس و اطلسی حس شادابی کنه

دل تو سبزه و دریا چه بزرگی تو خدایا

می دونستم که میاری عشقو باز توی نگاها

بازم بارون صداقت می ریزه از زیر پلکا

انگاری تو خواب و رویام چه تماشاییه دنیا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 9:57 توسط محمد |

نگاه سبز

بیا دوباره ای دلم ازین فضا عبور کن

تو خاطرات ناب را برای من مرور کن

کجاست ساحل امید که غرق در تلاطمم

سفینه خیال راپرازصفاونورکن

تمام انتظار من زماورای ابر هاست

نگاه سبزو ساده را زمینه ظهور کن

من وتمام واژه ها غریب فهم آیه ها

حضور شعر تازه را زمعرفت شعور کن

ستاره های آسمان منور از جمال توست

بیا کویر تشنه را جزیره سرور کن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 12:12 توسط محمد |

نمی توانم تو را توصیف کنم تو برای من غیر قابل توصیف کردن هستی ای تمام هستی من

نمیتوانم بگویم انسانی چون به طور خالق العادهای قلب مرا تسخیر کرده ای ویک انسان نمیتواند

این قدر عظمت و قدرت داشته باشد تو زیبایی و نمیتوانم زیبایی تو را توصیف کنم و حتی

نمی توانم تو را به گل تشبیه کنم چون گل فقط در بهار و تابستان زیباست و در فصل خزان

زیبایی و طراوتش را از دست میدهد و تو همیشه با طراوت و شادابی حتی در زمستان

پس ای خوب من چگونه تو را توصیف کنم؟

چه باید بنامم تو را ای برتر از فرشتگان و ای زیبا تر از گلها

به چه نامی تو را صدا کنم که لایق تو باشد؟

من که هر چه جستجو کردم نتوانستم نامی در خور تو بیابم

ای خداااااااااااااااااااا از تو یاری میخواهم

مگر خودت نگفتی که هر وقت احساس

ناتوانی کردید مرا یاد کنید و من به یاری

شما میشتابم پس ای خدا کمکم کن.

(خواهش میکنم دوستان از این متن کپی برداری نکنید چون من این را برای کسی که همیشه در قلب من جای دارد نوشتم و این متن در اصل به او تعلق دارد) با تشکر ( محمد )

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 11:44 توسط محمد |

دوستي

در آخرين گذرگاه آينه و مهتاب,
آنجا كه ستاره هاي عاشق
چشم به راه نگاهي, تپش نوري, رهگذر تيره روزي, مي مانند
تا قطره اي نور را با تاريكي دنياي او تقسيم كنند...
آنجا كه آسمان بر انتهاي دورترين آبي دريا غبطه مي خورد
آنجا كه آخرين برفهاي زمستاني
در آغوش مهربان بهار با لالائي آفتاب
تا زمستان بعد به خواب مي روند
و روياي سفرهاي قاصدك
لبخند زنان بر ساحل پرنده هاي بي پرواز مي بارد...
آنجا كه شروع همه كلمات مهربانيست
وپايان همه قلبها به عشق مي رسد...
همانجا كه ترديد و كينه ها را راهي به جز نفس بستن نيست
و دشمني بوي مرگ مي دهد,...

راهيست سراسر مزين به شكوفه هاي دوستي و مهر
و آسمانش بي هيچ منتي,
آفتاب و ابر و باران و ستاره و مهتاب تقسيم مي كند.
آنجا خدا نزديك نزديك است
بوسه هاي مهربانش بر تمام ثانيه هاي سفر نقش بسته است
آنجا دريچه اي روشن به سوي خاطرات گذشته است
و راهي به سوي آينده اي زيبا و روشن



آنجا با افتادن سيب و آواز پرنده, سوء تفاهم نمي شود



و دوستي , زيباترين ترانه ي مسافران است
آنجا عشق رنگ لاله است
آنجا احساس ,
آبي
,
رنگ درياست

آنجا زيباترين بن بست دنياست,...
بن بست دوستي
./

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 12:14 توسط محمد |

مرا ببر امید دلنواز من

 

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پرستاره می کشانی ام

 

فراتر از ستاره می نشانی ام

 

نگاه کن

 

من از ستاره سوختم

 

لبالب از ستارگان تب شدم

 

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

 

ستاره چین برکه های شب شدم

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

 

به این کبود غرفه های آسمان

 

کنون به گوش من دوباره می رسد

 

صدای تو

 

صدای بال برفی فرشتگان

 

نگاه کن که من کجا رسیده ام

 

به کهکشان به بیکران به جاودان

 

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

 

چگونه قطره قطره آب می شود

 

صراحی سیاه دیدگان من

 

به لای لای گرم تو

 

لبالب از شراب خواب می شود

 

به روی گاهواره های شعر من

 

نگاه کن

 

تو میدمی و آفتاب می شود

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 11:52 توسط محمد |

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو

دنیا رو آشق میکنم فقط به خاطر تو

شب به بیابون میزنم فقط به خاطر تو

رو دست مجنون میزنم فقط به خاطر تو

عشقت رو پنهون میکنی فقط به خاطر من

من دلم رو خون میکنم فقط به خاطر تو

تو گفتی آشقی بسه

دنیا برام یه قفسه

گفتی که عشق یه عادته

دلم پر از شکایته

گفتی میخوای بری سفر

خیره شدن چشام به در

من میشینم به پای تو فقط به خاطر تو

به من تو گفتی دیوونه فقط به خاطر من

حرفت به یادم میمونه فقط به خاطر تو

از خوبیات کم میکنی

قلبم رو پر پر میکنی

گفتی که از سنگه دلت

از من و دل تنگه دلت

ازم گرفتی فاصله فقط به خاطر من

دست کشیدم از هر گله فقط به خاطر تو

گفتی که از اینجا برو فقط به خاطر من

می رم به احترام تو فقط به خاطر تو

 

با تشکر و آرزوی سلامتی برای مریم حیدر زاده عزیز (از طرف برو بچه های آفتابگردون)

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 9:11 توسط محمد |

حکايت آن پسر عاشق !:)

يکی بود ، يکی نبود.

يک پسری بود در ولايات دور که هر شب خواب دختر شاه پريان را ميديد.(توضيحات

نگارنده: به علت نامناسب بودن لباس دختر شاه پريان و برخی مسائل ناموسی از بيان

جزئيات خواب معذوريم)

بعد از يه مدتی پدر و مادر پسر که ديدند وضع روحی و روانی پسرشان حسابی قرو

قاطی شده او را به پيش پير ولايت بردند . پير که ثصه جوان را شنيد کمی زار زار

گريه کرد و بعد هم گفت که فی الفورد برای او اکانتی بخريد و اورا به چت روم "دختر

پسر باحال،بيا تو " ببريد که اگر قرار باشد دختر شاه پريان جايی پيدايش شود ، تنها

همانجاست و لاغير..!

خواننده ای که شما باشيد ، پسر رفت و دختر شاه پريان را در چت روم موصوف پيدا

کرد و بعد از يه مدتی برايش از عشق و عاشقی گفت !دختر شاه پريان اينرا که شنيد،

بب و لوچه اش را آويزان کرد و گفت "بدان و اگاه باش که درکودکی و زمان شير

خوارگی من، پسری 2 ساله با نام اصغر در همسايگی مان بود که عاشق و معشوق

همديگر بوديم !..." دختر شاه پريان به اينجا که رسيد چشمهايش پر از اشک شد و

دوباره شروع کرد به تعريف :"اصغر يک عاشق پاک باخته بود و هيچوقت خدا نشد

که به فکرسو استفاده از من بيفتد ، تا اينکه يک روزی که مادرش او را با يک صابونی

لب حوض گذاشته بود تا حمامش کند ، يک کلاغی به سمت حوض شيرجه رفت و جای

صابون اصغر را به نوک گرفت و برد..(توضيحات نگارنده : مع الوصف کلاغ مذکور

دچار آستيگماتيسم بوده است!)

پسر اشکهای دختر شاه پريان را پاک کرد و به او گفت " بدانکه برايم خيلی عزيزی و

من تحمل ناراحتی تو را ندارم ، پس هر نشانه یا از اصغر داری به من بده که من او

را برايت پيدا خواهم کرد.

دختر شاه پريان بلافاصله يه پاکت بزرگی از کيفش در آورد و يک عکس راديولوژی

که در آن بود نشان پسر داد و گفت :" اين تنها يادگاری اصغر و عکسی از ناحيه کمر

اوست!"

حالا بشنو از اينحا که پسر تا عکس را ديد ، با تعجب گفت : "عجيباً غريبا که مشابه

همين فرورفتگی و خالی که در مهره پنجم اين عکس هست را من هم دارم " و بعد از

پرس و جو هم معلوم شد که پسر. همان اصغرست که او را کلاغ آورده و انداخته

بوده در خانه پدر و مادر فعليش و آنها هم بزرگش کرده بودند..!

اما برادر و خواهر خواننده ای که شما باشيد ، پسر برگشت و به دختر شاه پريان گفت:

" که هيچوقت با تو ازدواج نخواهم کرد چرا که تو عاشق کودکی من بودی !نه عاشق

حال من ...!" و بعد هم برای دختر نامه ای نوشت که "امشب با طياره برای هميشه

به ولايت ديگری سفر خواهم کرد"

دختر شاه پريان که اين پيام را خواند ، مثل فيلمهای هندی خودش را به فرودگاه رساند

و يکراست رفت وسط باند هواپيما خوابيد..!(توضيحات نگارنده : مثل فيلمهای هندی

يعنی چند بار در راه موتور به او زد ، دو بار زير تريلی رفت و يکبار هم يک ماشين

آسفالت کوبی از رويش رد شد!!)

بالاخره پسر هم بعد از چند ساعتی از هواپيما پياده شد و رو کرد به دختر شاه پريان

و گفت : "بدان و آگاه باش که هر گز نميتوانستم تو را ترک کنم و من طاقت دوری

از تو را ندارم" ..

دختر شاه پريات تا اين را شنيد از شادی دق کرد و مرد. پسر هم تا مدتی زار زار

گريه کرد و بعد يک مرکز فوق تخصص چشم پزشکی کلاغی باز کرد و بعد از آن

هم رفت و يک دختر شاه پريان ديگری پيدا کرد و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند تا

مردند!

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که اگر مردم عاشق نشوند مشکل تاخير پروازهای

سازمان هواپيمايی کشوری نيز حل خواهد شد!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:33 توسط محمد |

نرو ... نرو تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری نرو توهم مثل من تو غصه کم میاری نرو نرو تو هم میپوسی می میری بی من نرو تو هم تاؤون غم میگیری بی من نرو آه نرو نرو تو که میدونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت تو که میدونی بی جواب می مونه عشق و عادت تو که میدونی کم میشم کم میشی نرو تو که میدونی هم آغوش غم می شی نرو
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 11:55 توسط محمد |

با تو بيدار شدم مست و هوشيار شدم
بي تو بيمار شدم سرد و بي تاب شدم
با تو آرام شدم شاد و خوشحال شدم
بي تو پژمرده شدم گل بيمار شدم طعمه خار شدم
با تومن زنده شدم اوج يك خنده شدم
بي تو من مرده شدم درد بي ناله شدم
با تو من آب شدم صاف و شفاف شدم همچو مرآت شدم
بي تو خاموش شدم چون شب تار شدم صيد مهتاب شدم
با تو آغاز شدم بال پرواز شدم
بي تو فرياد شدم دادو بيداد شدم
با تو همراز شدم شور آواز شدم
بي تو من خوار شدم كوچك و تارشدم
با تو من واژه شدم ايده تازه شدم
بي تو من نيست شدم رود خاموش شدم
با تو من نور شدم همچو فانوس شدم
بي تو من نار شدم آتش آه شدم

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 11:41 توسط محمد |

دل من عاشق تو

دل تو در انتظار

دل من به فکر یار

دل تو یه بیقرار

دل من تو رو میخواد

دل تو بهونه دار

دل تو میگه که من

باید بگم دوسش دارم

دل من میگه ولی

تو میدونی عاشقم

پس چرا وقتی که تو

میدونی دوست دارم

من باید داد بزنم بهت بگم دوست دارم؟

تو باید خودت بفهمی عا شقم

نه که من بهت بگم دوست دارم

دل من نمی دونه تو چرا فکر میکنی

عشق باید گفته بشه

پس بگو چه جوری من می تونم بهت بگم

میشه بی صدا یکی عاشق بشه

یا میشه عشق بگه عاشق نشه

این تمام حرف من تو این روزاست

این سکوتم مثل فریاد صداست

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 10:55 توسط محمد |

خداياتويی در جهان رهنمای

يكديگر را دوست بداريد . اما از عشق زنجير مسازيد

بگذاريد عشق همچون درياي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج واهتزاز باشد

جامهاي يكديگر را پركنيد اما از يك جام منوشيد

از نان خود به يكديگر بدهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد

به شادماني با هم برقصيد وآواز بخوانيد اما بگذاريد هريك براي خود تنها باشيد

همچون سيمهاي عود كه هريك در مقام خودتنها ست . اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند

دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد

زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد

در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك

از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند

وبلوط و سرو در سايه هم به كمال ورويش نرسند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 10:46 توسط محمد |