میکنند مورد تمسخر قرار گرفته ام هیچ کس مرا درک نمیکند هیچ کس نمیفهمد که
من چه دردی دارم و چه می نویسم اصلاْ نمی دانند که چرا می نویسم از بس که با
همه بحث کرده ام به تنگ آمده ام با هر که سخن می گویم اصلاْ متوجه منظورم
نمیشود شاید هم حق داشته باشند چون تا بحال کسی پیدا نشده که حرف های
مرا بفهمد و تمسخر نکند احتمالاْ ایراد از خود بنده است ولی خوب من چه گناهی
دارم بالاخره تو این همه آدمهای جورواجور یعنی هیچ بنی و بشری پیدا نمیشه که
من رو بفهمه؟
من هم به نوشتن رو آوردم گفتم هر وقت که حرفی داشتم با کسی نمیزنم اونها رو
می نویسم تا شاید یک روز کسی پیدا بشه و من تمام نوشته هام رو بدم تا بخونه
نمیدونم اون روزی که قراره تو رو پیدا کنم چه وقتیست فقط امیدوارم که آن روز زنده
باشم تا ببینمت اگر هم که نبودم حتماْ قسمت نبوده...!
پر پیچ و خمی وای هر لحظه فکر میکنم که راهم را اشتباه آمده ام و باید مسیر را
عوض کنم حتی یک تابلوی راهنمایی هم پیدا نمیشود به راستی که چه باید بکنم؟ نه
مثل اینکه گم شده ام و تا ابد در قلبت ماندگارم.
دوست جونهای خودم سلام نمیدونم چی بگم یه چند وقتیه که نگاهم به زندگی
عوض شده دیگه کمتر به مادیات اهمیت میدم دیگه به خیلی چیزها بی توجه شدم
یادمه قبلاْ اگر یه دختر میدیدم خیلی نظرم رو جلب میکرد کلی راجع بهش فکر میکردم
ولی الآن اصلاْ دیگه برام مهم نیست حتی اگر متوجه بشم که یه دختری به خاطر
جنسیتش داره کریدیت میگیره کلی اعصابم خرد میشه آخه چرا بعضی ها به جای
اینکه با اتکا به علم و تواناییهای خودشون اعتبار کسب کنن و جلب توجه کنن به
چشم و ابرو واصل میشن و میخوان با طرز پوشش و لباسها و مدل موهاشون این
کار رو بکنن البته این قسمت شامل آقا پسر ها هم میشه یه وقت فکر نکنین که من
از دید مذهبی این حرف رو میزنما نه اتفاقاْ اصلاْ با پوشش و اینجور چیزها مشکلی
ندارم هر کس آزاده خودش لباسی رو که میخواد انتخاب کنه ولی نه به خاطر جلب
توجه و کسب اعتبار
کردم و فکر میکنم که برای اولین بارم در این ۲۱ سال زندگیم بود که به کیانا گفتم چرا
من رو دعوت نکردی و من رو دعوت کرد البته خودم اصلاْ راضی نیستم و با خودم قرار
کرده بودم که در این مهمانی حاظر نشم ولی بچه ها خیلی بی معرفتین یعنی هیچ
کدومتون یاد من نیفتادین که یه ذره جای من رو خالی کنین اون روز با کلی شوق و
ذوق وبلاگهای بچه ها رو باز کردم تا ببینم کی من رو دعوت کرده ولی دیدم که خبری
از کارت دعوت و نامه فدایت شوم و این جور چیزها اصلاْ خبری نیست دروغ نگفته
باشم یه کمی بهم بر خورد و یه کمی هم ناراحت شدم ولی بعد با خودم فکر کردم
دیدم این دنیا اینقدر کوچک و آنقدر زود گذر هست که اصلاْ حتی ارزش لحظه ای درنگ
و فکر کردن در باره هیچ موضوعی رو نداره تازه چه برسه که اون موضوع مطلب
ناخوشایندی هم باشه خلاصه تصمیم گرفتم که تو این مهمانی شرکت نکنم البته از
کیانای خوبم هم خیلی ممنونم که من رو دعوت کرد ولی قانون بر این مبنا بود که
فقط پنج نفر دعوت بشن و کیانا هم پنج نفر رو دعوت کرده بود تازه من اصلاْ یادم نمیاد
که از کیانا خواسته باشم که من رو دعوت کنه فقط بهش گفتم که ازت توقع داشتم
که من رو هم یاد کنی همین!
بچه ها امیدوارم خوش بگذره به همتون من هم تو این خلوتهای تنهاییم سر خودم رو
گرم میکنم
راستی حالا فهمیدین که چرا اسم وبلاگ من خلوتهای تنهاییست
بچه ها همتون رو دوست دارم
خوش بگذره.
دعوت میکنبد و سرتون
هم کلی گرمه باشه خدایی نکرده یک وقت یادی از ما نکنید
البته یه جورایی هم ممنونم ازتون چون باعث شدین من بیشتر تو این خلوت تنهاییم
بمونم و کمی با
خودم فکر کنم حتماْ زود این سوال تو ذهنتون اومد که در مورد چی فکر می کردم یا
شاید هم اصلاْ برای
هیچ کدومتون مهم نیست و من الکی خودم رو تحویل گرفتم که شما ها کنجکاوید که
بدونید من در مورد
چی فکر می کنم اصلاْ ولش کنید من یه چند روزیه که حالم خیلی بده فکر کنم از
شدت تب کم بیراه
نمیگم امروز اداره هم نرفتم صبح حاظر شدم راه افتادم در نیمه راه دوباره حالم بد
شد و دوباره به خانه
برگشتم
نمیدونم چه مرگمه یه بار گرمم میشه یه بار سردمه اشتها هم تعطیل خلاصه
میترسم یه وقت منو از
دست بدین اگر یه چند هفته ای دیدین آپ نکردم اطمینان داشته باشید که یه بلیط
گرفتم و عازم سفر
آخرت هستم البته قول میدم که اونجا هم یه وبلاگ باز کنم اگه به من اسمه اون
وبلاگ رو پیشنهاد بدیم
خیلی ازتون ممنون میشم
آخ آخ دیگه دیر شده فکر کنم اون آقاهه که خیلی هم معروفه حتی ار آلپاچینو هم
معروفتره و تو آژانس
مسافرتی ...ایر کار میکنه اومده دنبالم خدا کنه همه صندلیهاشون پر باشه
هم دلخور میشدیم و چند هزار بار عاشق هم اصلاْ دروغ بلد نبودیم هیچ وقت از گفتن کلمه دوستت دارم
تفره نمی رفتیم هیچ گاه به فکر انتقام گرفتن از هم نبودیم هیچ گاه مجبور نبودیم برای اینکه از هم
چیزی بخواهیم زمینه چینی کنیم همیشه هر چیزی را که میخواستیم با صدای بلند فریاد میزدیم هیچ
گاه مجبور نبودیم جایی رو پیدا کنیم که کسی مزاحم صحبت کردنمون نشه اصلاْ کسی حواسش به ما
نبود که چیکار میکنم چه دوران خوبی بود حیف شد که گذشت کاش در همون دوران کودکی میماندیم یا
حتی برای لحظه ای به آن دوران بر میگشتیم تا من با صدای بلند فریاد می زدم "دوستت دارم" .
وقتی قطره آبی را با چشمانم دنبال میکردم که ببینم عاقبت چه خواهد شد تا به خود
آمدم پیش روی خود دریای بیکرانی را دیدم که تابحال حتی اجازه فکر کردنش را هم
به خودم نمیدادم کمی با خود فکر کردم کمی به گذشته ام نگریستم که ببینم چه
ها کرده ام ولی دیدم پر از نکرده هاست وای چقدر کم کاری ولی هنوز هم دیر
نشده حتماْ شدنیست
ولی یه ذره که بیشتر فکر میکنم میبینم اون قطره هم زیاد موفق نیست درسته که به
سرعت یک قطره تبدیل به دریا میشه اما به همون سرعت هم دوباره از دریا جدا
میشه اصلاْ تحمل سختی نداره و با کمترین گرمایی باز از دریا بودنش خسته میشود
پس سعی میکنم که اگر دریا شدم تحملم هم زیاد باشه و این تحمل هم جز تحمل
سختی مسیر میسر نخواهد شد.
.............................................................................................................
بچه ها اینجا میخوام از شهریار دوست داشتنیم و بی همنورد بیکران و یاسی عاشق
و مادر و همسر مهربون هلن و لی لی رمانتیک و مهندس کیانای خوش سلیقه و
شیمای سخاوتمند و بانوی راحتی ها لیلا و نامزد وفادار سمیه جان و تمام بچه هایی
که یه وقتهایی پا به تنهایی من میزارن و من رو از تنهایی در میارند تشکر کنم و بگم
همتون رو دوست دارم و به داشتن دوستانی چون شما بر خود میبالم.
اصلاْ زندگیمون هم همین جوریه نمیدونم چرا از فکر در تنهایی شروع کردم حتماْ به
خاطر اینه که اسم وبلاگم هم خلوتهای تنهاییه اصلاْ ولش کنید به بحث خودمون ادامه
بدیم راستی تا به حال شده به فکر کردنهای خودتون فکر کنید که به چه چیزی فکر
میکردید؟
آقا این ضمیر نا خودآگاه هم برای خودش عالمی داره یه بار حواستون رو جمع کنید
ببینید از درون مغزتون چی تراوش میکنه چیزهای خوبی دستگیرتون میشه.
یه وقت به خودتون میایید میبینید که عاشق کسی بودین و اصلاْ خودتون هم متوجه
نبودین یا بلعکس البته این بلعکس بودنش خیلی بحث رو وسیع میکنه بهتره که در
موردش زیاد توضیح ندم یه جورایی انرژی طرف مقابل رو میگیریید بدون اینکه متوجه
بشید چی شده
فکر کن!
به قول شهریار درود
درود بر تمام وبلاگ نویسان و تمام خوانندگان وبلاگ مخصوصاً وبلاگ آفتابگردون
بچه ها همینجالازم دیدم از همتون که به خلوت تنهاییم سری میزنید تشکر کنم و امیدوارم که این چند دقیقه که اینجا هستید احساس راحتی کنید و چند خطی از این وبلاگ براتون جالب باشه... امیدوارم.
دو حرف نیست ،
دروغ نیست ،
یقین است ،
باور است ،
باوری تلخ ولی پایان نیست ،
بغض است ،
بغضی کهنه ولی گریه نیست ،
سکوت است ،
سکوتی جاری ولی سبک نیست ،
عشق است ،
عشقی سیاه ولی خاموش نیست. 
زندگی چیست؟ خون دل خوردن اولش رنج اخرش مردن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي
نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است
فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام ![]()