دلم برای خودم خیلی تنگ شده ، چند وقتیست که به هر دلیلی وقت نمیکنم با خودم باشم، یادش بخیر آنوقتها چقدر از حال خودم خبر داشتم، چقدر به خودم نزدیک بودمچقدر با خودم دردو دل میکردم، اما حالا دیگر وقت با خود بودن را هم ندارم،آنوقتها دلم خوش بود
چون با خودم میگفتم حالا که دیگر هیچ کسی پیدا نمیشه حرف دلم را بفهمه یا حداقل شنونده حرف هایم باشه حداقل با خودم نجوا میکنم اما خودم هم بریده ام آخه چقدر سنگ صبور خودم بشم دوست دارم حداقل اگر قرار باشه سنگ صبور باشم این بار به دردو دل کس دیگری به جز خودم گوش کنم،
یعنی خودم هم حوصله خودم رو ندارم
- این هفته انگار کامپوترها هم مثل من بودند چون هر روز برای چند تاشون مشکل پیش می اومد خسته شدم آنقدر که پیچ کیس ها رو باز کردم و اینقدر نرم افزاراشون عوض کردم، تازه اینها کم بود سایت هم درست باز نمیشد، کلی باهاش ور رفتم، تمام کدهاش رو چک کردم اما بعد از کلی وقت گذاشتن متوجه شدم که اشکال از سرور بوده
- انگار هیچ چیزی سر جاش نبود، اون محمد خندون یه کمی اخمو شده بچه ها تو اداره می گن چرا اینطوری شدم، خودم هم نمیدونم چرا ؟!
اما از همشون شرمنده ام و سعی می کنم با مشکلات کنار بیام
هوای یک مسافرت کردم اما چه کنم که اصلاٌ وقت نمیکنم
دیگه حالم داره از این شهر و شلوغیش بهم می خوره ، صبح ها فقط نیم ساعت منتظر تاکسی میشم حالا بماند که چقدر تو راهم، راه دور شرکت هم خسته ام کرده، اما چه کنم چاره ای نیست باید ساخت
آخ ببخشید اینبار سرتون رو درد آوردم شرمنده ام دلم خیلی گرفته بود، انشاالاه تو پستهای بعدی جبران میکنم.
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
دلبستگياش به او از سيزده ماه پيش آغاز شده بود. او با برداشتن کتابي از قفسههاي يک کتابخانه عمومي در فلوريدا ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي که در حاشيه صفحات آن با مداد ثبت شده بودند. دست خط لطيفي که نشان از ذهني هشيار و باطني ژرف داشت.
جان توانست در صفحه اول نام صاحب يادداشتها را بيابد: دوشيزه هاليس مينل.
با اندکي جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. براي او نامهاي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامهنگاري با او بپردازد.
روز بعد جان سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال و يک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامهنگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانهاي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو ميافتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان در خواست عکس کرد ولي با مخالفت ميس هاليس رو به رو شد. به نظر هاليس اگر جان قلباً به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد.
وقتي سرانجام روز بازگشت جان فرا رسيد آنها قرار نخستين ديدار خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک. هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت؛ از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت".
رأس ساعت 7 بعد از ظهر، جان به دنبال دختري ميگشت که قلبش را سخت دوست ميداشت اما چهرهاش را هرگز نديده بود.
ادامه ماجرا را از زبان جان بشنويد: "زن جواني داشت به سمت من ميآمد؛ بلند قامت و خوش اندام بود و موهاي طلايياش در حلقههايي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده بود. چشمانش آبي به رنگ آبي گلها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري ميماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام برداشتم، بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم. لبهايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديکتر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريباً پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدوداً 40 ساله، با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود. اندکي چاق بود. مچ پاي نسبتاً کلفتش توي کفشهاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفتهام. از طرفي، شوق و تمناي عجيبي مرا به سمت دختر سبزپوش فرا ميخواند؛ و از سويي علاقهاي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم ميکرد. او آن جا ايستاده بود. با صورت رنگ پريده و چروکيده، که بسيار آرام وموقر به نظر ميرسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني ميدرخشيد. ديگر ترديد نكردم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب ميآمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که ارزشش از عشق نيز بيشتر بود. دوستي گرانبها که ميتوانستم هميشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم. با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تأثري که در کلامم بود متحير شدم. "من جان بلا نکارد هستم و شما هم بايد دوشيزه مينل باشيد. از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟" چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت "فرزندم من اصلاً متوجه نمي شوم! آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار شما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که اين فقط يک امتحان است".
چند وقتیست که منتظرم مشکلات کم شود تا دوباره بشم آن محمد شاد قدیم ولی هر چه صبر می کنم مشکلی جدید تر متوجه من می شود از هر کی که می پرسم می گوید این یعنی زندگی این یعنی بزرگ شدن ولی من یادمه همون روز که به دنیا آمدم به خدا گفتم که من نه زندگی بر روی زمین را دوست دارم و نه بزرگ شدن را اما او گفت پسرکم نمیتوانم بین تو و بندگانم فرق بگذارم من هر چه گریه کردم بی فایده بود.
حالا تصمیم گرفتم روی این دنیا را کم کنم و بشم همان محمد شاد قدیم شاید هم شادتر برایم مهم نیست که اطرافیان چه میگویند بگذار بگویند.
پ.ن :
موضوع:تشکر:هلن جان خواستم از تو تشکر کنم چون آن دخترک خیلی حرفت که براش آرزوی صبر کرده بودی بر دلش نشست و از تو تشکر کرد. فرزند گلت را هم از جانب من ببوس.
(سلام
امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید - راستی دوست جون ها نماز و روزهاتون هم قبول باشه به نظر من که خیلی زود گذشت امروز ۱۷ روز از رمضان گذشت - بچه ها خیلی گرفته ام آنقدر زیاد که نمیتوانم باز گو کنم - برام یه مشکلی پیش اومده که خیلی ریختم به هم تا به حال اینطوری نشده بودم - آخه من هر مشکلی هم برام پیش میآد سعی میکنم تو ظاهرم نشون نده ولی این بار...
حتی مجبور شدم از دوستی که خیلی براش احترام قائلم و خیلی هم اعتقادات و کارهاش رو قبول دارم خداحافظی کنم و بدون مقدمه به او بگم که دیگه کاری به کار هم نداشته باشیم چون می دونستم که اگه از او خداحافظی نکنم حتماَ دردو دلم را پیش او خواهم کرد و من نمیخواستم که او را ناراحت کنم چون او خودش کوهی از غم و اندوه را به دوش میکشید ولی فکر کنم او از من رنجید ولی من چاره ای نداشتم چون نمیخواستم که او را ناراحت کنم الان هم در غم خود تنهای تنها قوطه ورم نمیدانم کی ولی امیدوارم درست شود و من هم از این امتحان سر بلند بیرون آیم )
آمین