تبليغاتX
خلوتهای تنهایی
گر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري

تلفن زنگ زد و مادر مشغول صحبت شد, بی تفاوت به کارم مشغول بودم بدون آنکه بخواهم چیزهایی متوجه شدم فکر کنم در مورد مراسم شب یلدا بود که داشتند قرار میذاشتن که کجا بریم و کجا دور هم جمع بشیم, ناخودآگاه باز یادش افتادم انگار همین دیروز بود چه زود دوباره یلدا شد یعنی یک سال بزرگ تر شدم نه بهتره بگم یک سال دیگه به مرگم نزدیک شدم دوباره دلتنگش شدم , پارسال شب یلدا رو با اون گذروندیم، چقدر خوش گذشت یه شب تا صبح با هم گفتیم و خندیدیم ، زدیم و رقصیدیم ، آه اما امسال چی؟ همش باید بگیم یادش بخیر و از ته دل آه بکشیم ، همگی قرار گذاشتیم امسال رو بریم خونه خودش و به یادش یلدا رو دور هم جمع بشیم و خوش باشیم چون میدونم اون هم از شادی ما خوشحال میشه ، خیلی شاد بود و خیلی روحیه قوی‌ای داشت دردهایی رو که اون طی چندین سال تحمل کرد رو اگر یکی از ما داشتیم اصلاً حوصله خودمون رو هم نداشتیم چه برسه به اینکه مدام با دوستان باشیم و بگیم و بخندیم، اما اون هیچ وقت خنده از لباش دور نمیشد ،شعر میگفت ،همیشه خودش رو شاد نشون میداد با اینکه همه ما میدونستیم توی دلش چه خبره باز از دستش میخندیدیم و همیشه از اون روحیه میگرفتیم

نمیدونم شب یلدا رو چه طور باید تو خونه خودش باشم و جای خالیش رو ببینم و خودم رو شاد نشون بدم

بغض گلویم را میفشارد ، دیگه توان نوشتن هم ندارم

خدا جون کاش شب یلدا کوتاه ترین شب سال بود

کاش امسال هم بود... کاش....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:18 توسط محمد |

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

یه چند وقتیه که دلم گرفته یکی از صمیمی ترین دوستام هم براش یه مشکلی پیش اومده که موندم براش چی کار میتونم بکنم، قبلاً هم یه دوست جون داشتم که این جور حرف ها و مشکلات رو با هم در میون میذاشتیم و از هم کمک میگرفتیم اما فکر میکنم اون رو هم از دست دادم، چون دیگه خیلی دور شده، دلیلش هم اینه که بهش گفتم دوسش دارم همین، میدونین در جواب به من چی گفت؟ - گفت من گوشم از این حرفها پره

- راستش رو بخواین خیلی این حرفش برام سنگین تموم شد چون من واقعاً‌ دهانم از این حرفها برای کسی پر نبود!!!

- هر کی جای من باشه از این به بعد میترسه  اگر کسی رو دوست داشته باشه بهش بگه اما من سعی میکنم اگر اگر اگر کسی رو دوباره پیدا کردم که دوستش داشته باشم حتماً‌ باز بهش بگم – خیلی ها معتقدند که اگر کسی رو دوست داشته باشی نباید بهش بگی چون میذاره و میره اما من ...

بابا بی خیال داشتم از دوستم میگفتم اصلاً‌ نمیخواستم اینها رو بگم اما نمیدونم چی شد و یه دفعه دردو دلم باز شد- دوستم با یه دختری آشنا شده که دختره خیلی عاشقه دوستم شده و دوستم هم همین حس رو نصبت به او داره اما دوستم میگه من شرایطش رو ندارم و الان نمیتونم اون رو خوش بخت کنم اما مگه حرف به کله دختره میره ، به من میگه داداش محمد دیروز با دوستم رفته بودیم خونشون تا کامپیوترش رو درست کنم از من خواهش کرد و گفت داداشی تو رو خدا با حسین حرف بزن من هم نتونستم بگم نه برگشتنی از قصد پیاده اومدیم تا وقت داشته باشم با حسین حرف بزنم ، متقاعدش کردم که خدا بزرگه و روزی رسونه اما...

نمیدونم دیگه چه کاری از دستم بر میآد بهش گفتم برن پیش مشاور اما حسین قبول نمیکنه،

موندم چی کار کنم وقتی دیشب اشکهای حسین رو دیدم خیلی ناراحت شدم ، دارم سعی میکنم یه راهی پیدا کنم

هر دوی اونها حسابی به هم ریختن در ضمن خانواده جفتشون هم با این وصلت موافقن اما حسین میگه چون من اون رو دوست دارم نمیخوام اون تو سختی باشه

اون دوتا هم فقط حرفاشون رو به من میزنن و با هیچ کس اینطوری دردو دل نمیکنن  همین مسئله هست که من خودم رو مسئول میدونم....

امیدوارم خدا کمکم کنه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:28 توسط محمد |

  

دختركوچكی از من پرسيد:
پنج وارونه چه معنادارد؟
من به او خنديدم.
كمی آزرده و حيرتزده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم.
باز هم خنديدم.
گفت: ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه ،
پنج وارونه به مينو ميداد.
آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم:
بعدها وقتي بارش بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می‌فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:13 توسط محمد |

صیح که می آمدم در اتوبوس پسری را دیدم که توجهم را به خود جلب کرد،پسر کنار مادرش نشسته بود،یک عینک دودی بر صورت داشت،به نظر می رسید که نابینا بود،همه احساس دلسوزی نصبت به او داشتند،همه چشمها به او خیره شده بود،به صورت مادر نگاه کردم،به

راحتی می شد فشار نگاهها را دید که چگونه بر او اثر کرده اند.

اما من هیچ کدام از احساساتی را که مردم داشتند را در خود پیدا نمیکردم،بی اختیار گفتم خوش به حالت پسر چون خیلی چیزها را نمیبینی، خوش به حالت پسر چون میتوانی سکوت را معنا کنی،خوش به حالت پسر چون وقتی که عاشق میشوی هیچ کس نمیتواند تهمت هوس را به تو بزند،خوش به حالت پسر چون میتوانی انسانها را از ته قلب و بدون توجه به ظاهر و فقط به واسطه قلب پاکشان دوست بداری،خوش به حالت پسر چون تو عاشقی،خوش به حالت پسر چون همیشه چشم دلت باز باز است

خوش به حالت پسر.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:43 توسط محمد |

 

 

در بند آن نباش كه نفرين است يا دعا

 

 

يادش به خيـــر هر كه بيفتد به ياد ما!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:45 توسط محمد |

 

صدای گامهای یار می آید

                              رضای آل احمد

                                                 آن یگانه گوهر دلدار می آید

 

یه دنیا حرف داشتم یه عالمه قلبم گرفته بود چندین صفحه نوشتم که بگذارم اینجا اما وقتی خوب فکر می کنم 

می بینم می تونم تمام اون حرفهام رو تو یک کلمه بیان کنم.

اللهم صل  علی  علی بن موسی الرضا الامام التقی  النقی

 و  حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق

میخوام تو این روز قشنگ هشت آرزو به نیت امام هشتم بکنم

  1. تمام مریض ها سلامتیشون رو به دست بیارند
  2. پدر  مادر هامون   از   ما   راضی  باشن
  3. تمام جوونها در زندگی و کارشون موفق بشن
  4. هیچ گاه دوست بد نصیبمون نشه
  5. هرگز محتاج هیچ نامردی نشیم
  6. زیارت خانه خدا نصیب همهمون بشه
  7. وبلاگ نویسان قدیم و حال و چه آنانکه در آینده میخوان بنویسند همیشه قلمی گرم داشته باشند
  8. ........................... (این رو تو دلم گفتم)

می خواستم ۸ نفر رو هم دعوت کنم تا آرزوهاشون رو بگن اما دلم نیومد و دیدم خیلی از دوستهام از قلم می افتند برای همین اسم کس خاصی رو نمیآرم همه دعوتین.

التماس دعا

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:49 توسط محمد |