چند وقته در مورد اینکه چقدر هم سن و سالهام به فرهنگ و ادب گذشتگان آشنا هستند و چقدر اونها رو میشناسند فکر میکنم، وقتی اکثر دوستام و آشناهام رو میبینم و باهاشون هم صحبت میشم پی به خراب بودن موضوع میبرم، البته ناگفته نماند که خودم رو هم از این قاعده مستثنا نمیدونم، خیلی هم دنبال مقصر گشتم اما بهتره در این مورد حرفی نزنم چون خود این موضوع یه بحث مفصله.
واقعاً چرا این همه که در مورد یه شهیدی در لبنان که اسمش رو نمیارم این همه تبلیغ میشه و تو ایران براش مراسم میگیرن یک دهم اون در مورد خیام و عطار و عارف قزوینی و ... به ما جوونها اطلاع رسانی نمیشه! البته اشتباه فکر نکنید من با برگزاری مراسم و تبلیغ مبارزات علیه اشغالگران اصلاً مخالف نیستم بلکه خیلی هم حمایتشون میکنم و به نظرم کار بزرگیه با دست خالی در مقابل ابر قدرتها مبارزه کردن... اما فرهنگمون چی میشه؟!
الآن اگه از یه جوون در مورد انریکو یا بریتنی بپرسی هفت جد و آبادش رو هم بهت میگه اما کافیه بپرسی که جلال آل احمد یا خالد اسلامبولی کی بوده !
پس بهتره تا به خودمون بیایم و حالا که بزرگترهامون به یاد فرهنگ و انتقالش به ما نیستند ما خودمون بریم دنبال مطالعه و پزوهش. الان اگه از اکثر ماها در مورد حافظ و سعدی و اینها بپرسند یاد چیزهایی میفتیم که به نظرم دونستنش میتونه براتون جالب باشه:
ناصر خسرو ياد دارو
حافظ ياد لوازم صوتي و تصويري
سعدي ياد سرويس بهداشتي
فردوسي ياد دلار
جلال آل احمد ياد راه بندان
منوچهري ياد آفتابه و لگن
مولوي ياد مرغ و جوجه ي پركنده وپرنكنده
خيام ياد پيچ و مهره
نواب صفوي ياد ساخت و پاخت(ساز)
خالد اسلامبولي ياد حسني مبارك و شلوار پاكو
آزادي ياد قاچاق
انقلاب ياد كوپن
فدائيان اسلام ياد جوانمرد قصاب
نبرد ياد بوق
پيروزي ياد ترافيك و ازدحام و خستگي
..... و بالاخره فرجام ياد هيچ چيز

جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل ميبندند. جغد اما ميدانست كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو ميريزند، درهاميشكنند و ديوارها خراب ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا وناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد پردههاي ضخيم دل آدمها، با ا ين آواز كمي بلرزد. روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگينشان ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بدبيني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگرههاي خاكي من!
پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشاو انديشهاي! و آن كه ميبيند و ميانديشد، به هيچ چيز دل نميبندد؛
دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند.
و آن كس كه ميفهمد، ميداند
آواز او پيغام خداست كه ميگويد: آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

مهربانا ، سايبانی از جنس اشک و نياز می خواهم
تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم
و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم
كه بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی
و گل های زيبای عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گردانی....