تبليغاتX
خلوتهای تنهایی
گر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري

گاهی وقتا دلم اندازه وسعت دریا یا شاید هم کمی بزرگتر اندازه حوض حیاط مادر بزرگ می گیره گاهی انقدر هوای اتاقم سنگین می شه که دیگه تحمل یک شاپرک رو هم نداره گاهی انقدر هوا ابری میشه که دیگه نمیشه سنجاقکها رو تو هوا تشخیص داد گاهی وقتها انقدر هوای جنگل می کنم که حاضرم یک شیر بهم حمله کنه اما من تو جنگل باشم اما مهم نیست آخه قرار نیست که همه چیز تو این دنیا بر وفق من باشه بعضی اوقات هم لازمه من بر وفق دنیا رفتار کنم جمعه ها که میرم کوه در ارتفاع از اون بالاها که حس میکنی خیلی به خدا نزدیکتر شدی شهر رو نگاه می کنم تا چشم کار می کنه پر از خونه و دود و غباره با خودم فکر می کنم می بینم آخه اونجا ارزش داره که دلم واسش بگیره! اگه قراره دل آدم بگیره حداقل یک جایی بره که ارزشش رو داشته باشه باز به بالا نگاه می کنم دستم رو دراز می کنم اما انگار باز با آسمان خیلی فاصله هست دوباره تصمیم میگیرم برم بالا تر تا شاید بشه اونجا به آسمون به خدا رسید اما هرچه بیشتر ادامه میدم حس میکنم فاصله ام داره بیشتر میشه و من بی خبر از اینکه در قله ایستاده بودم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:13 توسط محمد |

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:27 توسط محمد |