غاده السمان
سلام
باز هم قصه تکراری رو می خوام براتون بگم اما نمیدونم چرا این داستان رو هممون شنیدیم ولی باز تازگی داره البته خیلی جای تاسفه
دیروز دانشگاه بودم باز هم داستان مدل لباس و ماشین و این چیزها داغ بود اما من همیشه بیشتر حواسم متوجه اونهاییه که با هزار بدبختی شهریه اشون رو جور میکنن و هر کاری می کنن تا بتونن درس بخونن.
نمیدونم تا کی باید این همه تفاوت باشه اما به چشم دارم میبینم که اینهایی که به زحمت هزینه تحصیل رو میدن واقعاً موفقتر هستند
تو محوطه با بچه ها بودم که یه بنز اس۵۰۰ اومد تو دانشگاه همه داشتن نگاهش میکرن که دیدن صاحبش پیاده شد و اومد با من روبوسی کرد مونده بودن این کیه منه که وقتی گفتم پسرخالمه یه جوری نگام میکردن به محمد گفتم دفعه بعد سعی کن با ماشین نیای چون اینا از فرداست که برن ماشینشون رو بفروشن تا بنز بخرن آخه چشم و هم چشمی بین بچه ها بیداد میکنه کاش کمی هم تو درس اینقدر فعال بودن کاش در خوبی کردن و کمک به دیگران از هم سبقت میگرفتیم
حتماً تا به حال بچه هایی رو که گوشه خیابون چند تا آدامس و پفک میفروشن و جلوشون هم دفتره دیدین واقعاً چه حسی بهتون دست میده؟
خیلیها رو دیدم که بی تفاوت از کنارش رد میشن حتی بدون اینکه گوشه چشمی نگاهشون کنن
دنبال تاسیس یه مرکز خیریه هستم البته دوست ندارم کسی بدونه اما شماها چون همراز من هستین و من رو هم نمیبینین دارم میگم اگه پیشنهادی داشتین حتما بهم بگین خوشحال میشم
به امید روزی که هیچ کس محتاج نان نباشد
