باز هم ابرها آمدهاند و باز باد میوزد، بادی از جنس خزان، من هم اینجایم ،باز سکوت مرگبار از ترکهای دیوار اتاقم به داخل میآید، چقدر خوفناک است،حتی کاکتوسهایم هم دیگر طاقتش را ندارند،راستی اینجا کجاست، آی کسی میداند؟ ،آه داشت از خاطرم میرفت که اینجا اتاق من است، اما چرا؟ چرا من نباید یک اتاق برای خودم داشته باشم! چرا همه داخل اتاق من هستند؟ چرا اسم اتاقم را هم حتی بدون اینکه از من بپرسند عوض کردندهاند؟ آی کسی میداند؟ چندین روز پیش بود که دیدم کسی زمین میخواندش! در حیرت ماندم، آخر این چه اسمیست؟! چرا از من نپرسیدند، دنبال اتاقی هستم که کسی جرات دخول به چهار دیواریم را نکند، اصلاً کسی به خودش اجازه دخول ندهد، اصلاً جرأتش را نداشته باشد!
آآآی کسی میداند آن اتاق کجاست؟
آری خود یافتم
قبرستان!!!
